|
هوا سرد است وخورشیدم نگو در بند وزندانی تمام این غزلها را به یمن آنکه برگردی کنم سیراب و بعد از آن سرراه تو قربانی نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم ودر هر قطره اشکم که میریزد تو پنهانی سفر کردند ماهیها از این یخ بسته تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 17:26 توسط عاشق همیشگی تو |
|
| |||||