هر وقت گفتي فاصله مردمك چشمانم
منزلگاه تصوير جاده اي مه آلود شد
با مسافري تنها كه كوله بار خود را به دوش مي كشيد
راز هم مي گريخت و
از روي ترحم نگاهي به پشت سرش نمي انداخت
دل هر چه داشت نثار چشمان تو كرد
اما دل تو غريبه را پرستيد
رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار هم خانه كرد
منتظر شدم
منتظر لحظه ي ديگر در كنار تو ماندن
اما انتظار پوسيد
گفتم حالا كه ميروي لا اقل يك آرزو برايم بگذار
آرزوي تو خالي و پوچ براي دلخوشي ام و تو گفتي
در آرزوي برگشتم بمير
دستانت را بوسيدم و خدا را شكر كردم
از اينكه سرانجام فهميدي بي تو خواهم مرد
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 22:32 توسط عاشق همیشگی تو
|